چند رسانه
کد خبر: ۱۷۸۴
تاریخ انتشار: جمعه ۱۱ مرداد ۱۳۹۲ ساعت ۱۷:۲۳

خداوند متعال سالار را در روز 1343/1/24 به ما عطا نمود  . سالار د رروستاي تنگ موسي از توابع بخش دو چگني د ردامن پر مهر مادر ي مسلمان و پدري مهربان پرورش يافت او دوران ابتدايي را درهمين روستا با مؤفقيت به پايا ن رانيد و دراين ايام او علاقه شديد به مراسم عزاداري امام سوم شيعيان داشت به طو ري كه خودش د راين روستا با هم بازيهايش دسته هاي عزاداري به راه مي انداختند و به نوحه سرايي و عزاداري براي سالار شهيدان مي پرداختند بارها از پدرش مي پرسيد كه چرا مردم در آن زمان به كمك امام حسين نرفتند كه اين يزيد ستمگر بتواند او و خانواده اش را به شهادت برساند پدرش هم او را قانع مي كرد كه مردم از دست يزيد و افرادش جراًت نداشتند كه به ياري امام خودشان بروند به هر حال در روستاي تنگ موسي فقط تا پايه پنجم بچه ها مي اوانستند درس بخوانند و اگر كسي مي خواست ادامه تحصيل بدهد مي بايست به شهر خرم آباد مي آمد يه به روستاهاي هم جوار چون سالار علاقه بسيار به ادامه تحصيل داشت مي خواست هر طور شده درس بخواند و از يك طرف هم به پدرش ميز در كارهاي كشا ورزي كمك مي كرد . مجبور شد به روستاي هم جواربرود و درپايه اول راهنمايي ثبت نام نمايد. او دوران راهنمايي را نيزبا مؤفقيت پشت سر گذاشت پدرش مي خوات او را براي ادامه تحصيل به شهر بفرستد اما او قبول نكرد و گفت پدر من تصميم خودم را گر فته ام مي خواهم بروم و براي درجه داري ثبت نام كنم. پدرش گفت كه تو بايد درس بخواني و ادامه تحصيل بدهي او د رجواب پدرش گفت:نه پدر من ديگر نمي توانم ببينم تو ومادرم زحمت بكشيد و مخارج  ادامه تحصيل مرا تهيه نمايد من خودم مي خواهم د رارتش براي درجه داري ثبت نام نمايم و اگر بتوانم بعد از زدن درجه به تحصيل خود نيز ادامه دهم كه رفت و ثبت نام نمود. بعد از مدتي او را به خدمت بردند دوران آموزشي را بامؤفقيت به پايان رساند ،پس از  زدن درجه براي مر خصي به خانه آمد از او سؤال كرديم كه د ركدام لشگر خدمت مي كني :گفت: د رتيپ يك لشگر 28 كر دستان  و در حال حاضر محل خدمتم سنندج مركز استان كر دستان است. او هر چند ماه يك بار به مرخصي مي آمد و هر بار كه مي آمد برا ي خواهرها ي خود سو غات و هدايايي با خود مي آورد ما به او مي گفتيم كه فرزندم چرا هر چه حقوق مي گيري براي ما و خواهرانت خرج مي كني ؟ او د رجواب به ما گفت: كه مادر و پدر عزيز اينها دختر هستند و به برادرشان چشم دارند او در طول دوران زندگي خود به تمام فاميل و صله رحم بسيار احترام مي گذاشت و در مر خصي هايي كه مي آمد تمام اقوام راسركشي مي كرد و از احوال آنها با خبر مي شد و اين كار را براي خودش يك وظيفه شرعي مي دانست و مي گفت: سركشي به فاميل و صله رحم مانند نماز بر انسان و مسلمان واجب است. تا د ر يكي از مرخصي هايش كه آمد پدرش به او گفت : كه فرزندم ما هم آرزو داريم كه عروسي تو را ببينيم او د رجواب گفت پدر هنوز زود است من بايد اول به شما برسم و شما رابه زيارت امام رضا (ع) و اگر در توانم باشد به خانه خدا بفرستم كه پدرش د رجواب او گفت: تمام زيارتهاي ما بستگي به ازدواج تو دارد من آرزو دارم كه تو زن بگيري و تشكيل خانواده بدهي . خلاصه با اصرار فراوان ما توانستم كه او را راضي كنيم كه ازدواج نمايد و گفتيم كه اگر خودت همسر مورد نظرت را انتخاب كرده اي بگو تا برايت به خواستگاري برويم كه د رجواب ما گفت : اين شما هستيد كه بايد براي من همسر انتخاب كنييد چون او مي خواهد با شما زندگي كند مابا توجه به صحبتهاي او به خواستگاري دختري كه در روستا ي خودمان بود رفتيم وچيزي نگذشت كه تمام كارها جور شد واو را به عقد فرزندمان د رآورديم و يك عروسي سادهاي نيز براي او بر پا نموديم چند روزي پيش ما ماند و دوباره به محل خدمت خود مراجعت نمود بعد از گذشت مدتي خداوند فرزندي پسر به نام بهرام به وي عطا كرد پس از به دنيا آمدن فرزندش وقتي به مرخصي آمد به او گفتيم كه مي تواني همسر وفرزندت را با خودت به ستتدج ببري كه د رجواب گفت نه من براي شما وهمسرم د رشهر خرم آباد خانه گر فته ام كه پدرش گفت: نه فرزندم ما نمي توانيم با شما بياييم چون اينجا كشاورزي داريم وبايد در روستا باشيم تابه آنها برسيم كه او د رجواب گفت شما حتما بايد با من بياييد وچون ما هم علاقه بسيار ي به او داشتيم با او به شهر خرم آباد مهاجرت نموديم كه پس از اسكان ما ديگر مرخصي اونيز تمام شد و رفت و د رمر خصي بعدي كه آمد اين دفعه با دفعه هاي قبل فرق مي كرد به خانه  تمام فاميل و اقوام و خواهرانش سر كشي نمود با آنها خدا حا فظي مي كرد و از آنها حلاليت مي طلبيد من و پدرش كه از اين رفتار او بسيار كنجكاو شده بوديم از او پرسيديم كه پسرم چرا اين دفعه اين طور با فاميل ها خدا حا فظي مي كني او گفت : كه مادر هيچ كس از فرداي خود خبر ندارد از كجا معلوم كه من دفعه اي ديگر بتوانم آنها رادوباره ببينم كه من د رجواب اوگفتم : پسرم تو رابه خدا اين حرفها را نزن كه او در جواب من گفت :مادر مگر ياران امام حسين (ع) مادر نداشتند و يا آنها زن و بچه نداشتند شهيداني كه د رجبهه هاي حق عليه باطل مي جنگند و به شهادت مي رسند مگر مادر ندارند شما هم مثل آنها تو هم بايد مانند مادران آنها صبر را پيشه كني كه من شروع به زدن خود كردم كه او دوباره گفت: مادر و پدر عزيز مبادا خون شهيدان را فراموش كنيد مبادا امام شهيدان را تنها بگذاريد چون دشمن د ركمين است و بيشتر تبليغات خود را دراين راه صرف مي نمايد كه ما را در عزمي كه داريم ست كند و خدايي نا كرده امام را فراموش كنيم تو بايد اين را بداني كه امام خميني به ماعزت بخشيده و ما را دوباره زنده كرد پس خدايي نا كرده مبادا شما هم مانند اهل كوفه امام را تنها بگذاريد شب آخر مرخصي تا صبح با من حرف زد و با يك زباني مي خواست از من حلاليت بطلبد و من از حرفهاي او سر د رنمي آوردم ولي پدرش فهميده بود وقتي كه از ما خدا حا فظي مي كرد ،رفت و دوباره برگشت و مرا بوسيد و گفت: مادر تو را به خدا من را حلال كن كه گفتم تو اين دفعه طور ديگري هستي دفعه هاي قبل كه به مرخصي مي آمدي از اين حرفها نمي زدي اين دفعه  چه شده كه از اين حرفها مي زني كه او در جواب گفت: مادر ،ما د ر حمله هاي دشمن بسيارشديد شده است و من هم مانند تمام افرادي كه د رجبهه هستند د رخطر هستم و چون مي دانست كه من ناراحت مي شوم ديگر حرفي نزد وخدا حا فظي نمود و رفت . فرداي آن روز يكي از خواهرانش گفت: مادر مي داني كه اين سفر آخرين سفرسا لار بود كه من د رجواب گفتم : دختر اين چه حرفي است كه  مي زني . او گفت: حتي وصيت خودش را به ما  نموده است و گفته كه از پدر  ومادرم خوب مراقبت نماييد و  اگر همسرم خواست بماند با احترام از او مراقبت نماييد و اگر  خواست برود چون جوان است از او جلو گيري نكنيد و او را راضي كنيد و بگذاريد با هر كسي كه دوست دارد زندگي كند كه هنوز چتد روزي از رفتنش نگذشته بود كه توسط يكي از افراد بنياد شهيد خبر شهادت  او را به ما دادند او د رروز 1366/5/23 د رمنطقه ميمك به درجه شهادت نائل آمد كه پس از تشييع د رقبرستان روستاي زاد گاهش به خاك سپرده شد. بعضي از همرزمانش كه شركت در تشييه جنازه از منطقه ميمك به خرم آباد آمده بود  مي گفتند : كه وقتي حمله دشمن شدت پيدا كردسالار بهرامي ديگر در پست خودش كه انبار دار عملياتي بود نماند و جهت كمك رساني به ديگر  همرزمانش با يك كا ميون آب و يخ و آذوقه عازم خط مقدم جبهه شد كه پس از توزيع آنها به راننده دستور مي دهد كه تو برو و من مي خواهم امشب را در سنگر رزمندگان بخوابم كه همان شب كه دشمن با توپ وخمپاره سنگر ها نشانه رفته بود . سنگر شهيد سالار بهرامي نيز مورد اصابت قرار گر فت و او وهمرزمانش به درجه رفيع شهادت نائل آمدند كه راهشان پر رهرو و يادشان گرامي باد.

 

نامه اي از شهيد سالار بهرامي

خدمت پدر ومادر مهربانم سلام اميد است به درگاه ايزد منان كه هميشه د راو قاتي صحت و سلامت بوده باشيد و اگر جوياي حال پسرتان سالار را خواسته باشيد سلامتي بر قرار است و  هيچ گونه ناراحتي در بين نيست جز دوري و ديدار شما كه آن هم ان شا ءالله در اين  روزها ديدارها تازه گردد . مادر جان سلام مرا به برادرام وزن برادرم با بچه هايتان سلام برسان و سلام مرا كليه خواهرهايم از كوچك تا بزرگ با بچه هايشام سلام برسانيد.و همچنين سلام مرا كليه پسر خاله هايم و دختر خاله هايم و خاله ام  و دختر داييم گو طلا با بچه هايش و همچنين كليه دوستان و آشنايان ،فاميلها با سلام مي رسانم و براي همه عزيزان از درگاه خداوند يگانه سلامتي و آرزو خوشبختي آرزو مندم . مادر جان راجع به نامه شهين نوشتم گر فتم از گردان و الان د راين پاكت است و روانه مي كنم مادر جان سلام مرا به پسر عزيزم بهرام برسانيد و از جاي من صورت او راببوسيد راجع به زمين شهري مي خواستم بگويم شماره پرونده را تكميل كردم و تحويل دادم 8 مي باشد و هر موقعي نامه را برديد بگوييد شماره پرونده8 مي باشد بعد در داخل همان پرونده بزنيد خلاصه من ديگر كاري ندارم فقط سلامتي شما را از خداوند متعال خواهانم هر كسي كه اسمش يادم رفته بايد ببخشيد به اميد ديدار

خاطراتي از شهيد سالاربهرامي

به نقل از دوست شهيد

در سال 63 با شهيد سالار بهرامي د ريگان خدمتي آشنا شديم و فهميدم كه شهيد از يكي از روستا هاي خرم آباد به دنيا آمده است كه  اقوام مادري من هم در آن منطقه لرستان زندگي مي كردند بيشتر وقتها د رمنطقه با هم بوديم با اتفاق دوستان ديگر تا اينكه در سال 64 د رعمليات قادر به علت دور بودن از هم چند روزي از ايشان بي خبر بودم تااينكه علمليات به خوبي و پيروزي تمام شد و من سراغ ايشان را از پرسنل گر فتم كه گفتند حالش خوب است من بعد از چند لحظه با خودرو به سنگر شهيد بزرگوار رفتم و مدتي را پيش ايشان بودم و به يگان خودم مراجعه نمودم تا بعد از مدتي به منطقه ميمك اعزام شديم شبها و روزها ي سختي را در آن منطقه گذرانديم .تا اينكه دستور عمليات صادر و به قلب دشمن زديم و  هدفهاي از پيش تعين شده را فتح نمودند كه بعد از چند پاتك سنگين از سوي منطقه تقريبا آرام شد و يك روز نزديك ظهر بر اثر شليك توپخانه دشمن به روي خط پدافند ي تعدادي از پر سنل شهيد شدند كه عبارتند از شهيد استوار يكم محمد اتحادي،شهيد استوار دوم سالار بهرامي و گروهبان يكم نور خدا مرادي و سر باز چگيني به حق تعالي پيوستند كه من هم د رمراسم تشييع جنازه شهيد بهرامي شركت نمودم در ضمن فرزندي به نام بهرام بهرامي از آن شهيد به جاي مانده است روحش شاد و راهش پر رهرو باد

والسلام

اشعاري از سالار بهرامي

مي كنم ديوانگي تا به سرم غوغا شود

مي روم دور از وطن تا دلبرم پيدا شود

اكنون كه خبر شور جواني بر سرم بس نيست

عكسم را چو نگه دار كه فردا اثرم نيست

اي عكس تو چرا هميشه بر عكس مني

تو زنده و من مرده در عصر مني

ديده كه يك روز بر عكس امروز

تو زنده من مرده در نسل مني

دوستان بي وفا از غم بياموزد را وفا

غم با همه بيگانگي هر شب به ما سر مي زنه

شبي كه او را به گردش برده بودم

به سَر حَدِّ جُنون مِي خورده بودم

نه ترس مرگ من مرد و ندانست

كه من از روز تولد مرده بودم

 

 do.php (500×320)

do.php (500×362)

do.php (500×689)

do.php (500×646)

منبع خبر:

مطالب مرتبط:
برچسب ها:  
برای دریافت جدیدترین بسته اخبار روز اینجا کلیک کنید   
نام:
ایمیل:
* نظر شمـا: